کودک بزرگسال
امروز که رفتم پارک، در زمین بازی کودکان پرنده پر نمیزد. فرصت را غنیمت شمرده و آمدم تجدید خاطره کنم و بروم سرسرهسواری. از پلهها که بالا میرفتم دقت میکردم که تقریباً نصف کفشم بیرون میماند و پلههایی که زمانی درست اندازهی پایم بودند حالا چه کوچک شدهاند. وقتی هم که میخواستم وارد سرسره شوم با اینکه بهنظر خودم خیلی هم خم شده بودم محکم خود توی ملاجم و ستارهها دور سرم رقصان گشتند. سرسرهای بود پیچپیچی و بدون سقف و دارای شیب تند. آخرش به سختی خودم را نگه داشتم که پرت نشوم روی زمین.
بعد آمدم بارفیکسش را امتحان کنم که پلاستیکی بود و خوشدستتر از آن فلزیها که در زمان من وجود داشت و دستم را میسوزاند. ولی باز هم نتوانستم خودم را نگه دارم. هنوز هم ماندهام بقیه چگونه خودشان را نگه میدارند. گمانم دستهای من زیادی بیجان و بیماهیچهاند برای این کار. ماندهام اگر از جایی پرت شوم و در کمال خوششانسی بتوانم دستم را به چیزی بند کنم که نیفتم مغزم مانند هندوانه پخش شود روی زمین، آیا خواهم توانست خودم را نگه دارم چند دقیقه مانند توی فیلمها تا بالاخره یکی بیاید نجاتم بدهد؟ یا نخواهم توانست تحمل کنم؟ یازده ساله که بودم، مستندی نشان میداد که وقتی بحث مرگ و زندگی وسط باشد، ناگهان نیروی بدنی انسان چندبرابر میشود. ماندهام برای من هم صدق خواهد کرد یا نه. خلاصه دیدم حریف جاذبهزمین نمیشوم، آمدم حداقل آویزان شوم که کمی کش بیاورم و حال بیاید به ستون فقراتم... اما باز هم، بهقول ایلان ماسک، زهی خیال باطل! پاهایم آمدند روی زمین.
کرمم گرفت که یکبار دیگر سرسرهه را امتحان کنم. این دفعه هم وقتی آمدم وارد شوم سقفش محکمتر خورد در ملاجم، هم نتوانستم خودم را نگه دارم آخرش و با ماتحت افتادم روی زمین. حتی قبلش دستم را چسباندم به دیوارهاش تا سرعت را پایین بیاورم ولی پوستش سوخت. این هم از وسایل بازی بچهها.
گلهای رز سفید هم زیبا و خوشبو بودند. یک زنبوره آمده بود رویشان مینشست و گلولهای طلایی از غنائمش را در آغوش داشت. ناز.