Amnesia Memories
گادفری انیمهاش را پیشنهاد داده بود ولی من هم چون ترجیحم منبع اصلی اقتباس است (در حالتی که منبع اقتباس ویژوال ناول باشد) آمدم با همان شروعش کنم. البته اینکه انیمهاش را در منابع فعلی پیدا نکردم هم مزید بر علت شد. یادم است این ویژوال ناول را چند سال پیش هم برنامه داشتم بخوانم اما آن زمان علاقهام به خواندن ویژوال ناول The House in Fata Morgana بیشتر میچربید چرا که ستینگ داستان در زمان قرون قدیم بود و آرت استایل خاص و زیبا و هنری و چشمنواز و موسیقی متن روحبخشی داشت. این شد که جذب آن شدم و قورتش دادم، هرچند که سطح ادبیات بسیار بالاتری داشت. بر این قلم پوشیده نیست که من همواره داستانهایی که در زمانه مدرن فعلی اتفاق میافتند را کمتر از بقیه ترجیح میدهم.
حال برویم ببینیم اولین و شاید آخرین تجربه من از بازیهای اوتومه چه بود. راستش شخصیتهای خوبی داشت. البته بازی را همین امروز نصب کردم و فقط مسیر دوتا از شخصیتها را رفتم. سه تای دیگر مانده. ولی من اسپویل قضیه را از رباتفسکی خواستم چون بسیار گیج و کم طاقت شده بودم که حقیقت ماجرا چیست. حقیقت ماجرا بسیار دراماتیک بود. البته بدین معنا نیست که دیگر بازی را ادامه نخواهم داد. صرفا از کنجکاوی دیوانه نخواهم نشد.
ماجرا از این قرار است دخترک شخصیت اصلی که از خودش نام ندارد و نامش را خودتان انتخاب میکنید مانند اغلب بازیهای اوتومه کلاسیک، طی حادثهای کلهم اجمعین حافظهاش را از دست میدهد. بعد یک روحکی به نام اوریون هم در جریان آن حافظه همراهش شده که علت لزوم وجودش در داستان تا قبل از اینکه حقیقت ماجرا را فهمیدم ذهنم را درگیر کرده بود. چون گویا بود و نبودش چندان فرقی ندارد و هی کامنت میگذارد اغلب. خلاصه دخترک که به هوش میآید با اوریون مواجه میشود که برایش توضیح میدهد حافظهاش را از دست داده و بلاه بلاه بلاه. بعد هم میگوید بهتر است همه جا این موضوع را جار نزنی چون ممکن است سو استفاده شود. مثلا بگویند صد میلیون به من بدهکاری داشتهای و تو هم که حافظهات خراب است و دفاعی نداری. یا مثلا کسی گولت بزند بگوید قبلا به تو بسیار نزدیک بوده و بعد اینطوری یک جوری به تو آسیب بزند. خلاصه کلی پارانوییدبازی در میآورد و بعد در جهت تلاش برای به دست آوردن حافظه، میگوید یک دنیا را انتخاب کن. من هم Heart world را انتخاب کردم اول و گویا هرکدام از این دنیاها را که انتخاب کنی یکی از پسرها سوژه اصلی رابطه میشود. تو گویی که دنیای موازی باشد و بخواهیم ببینیم اگر هر کدام از آنها دوست پسر ما بودند چه میشد. البته همان مسیرها هم چندین پایان خوب و بد و معمولی دارد.
در آن دنیا که انتخاب کردم یارویی به نام شین به تورم خورد که شخصیتش را پسندیدم. لعنتی خیلی خوب دروغ میگفت. بسیار آموزنده تشریف داشت. با دیدن این مهارتش اواسط داستان حسابی سختم شده بود به او اعتماد کنم. اوایل که تلاش مذبوحانهام برای لو ندادن اینکه حافظهام را از دست دادهام به لطف هوش سرشارش با شکست مواجه شد، جملهای گفت که مرا یاد ایدهی اولیهای انداخت که سالها پیش به ذهنم رسیده بود برای داستان، اما عملیاش نکردهام تا بهحال. بههرحال، حرفش این بود که آیا اکنون که دوستدخترش حافظه خود را از دست داده، آیا یعنی او هنوز دوستپسرش محسوب میشود؟ آیا باید با او مانند یک غریبه رفتار کند یا مانند قدیم یا او صمیمی باشد؟ آیا این فرد اصلا همان فردی است که عاشقش شده بود؟ آیا این فرد دوباره عاشق او میشود؟ چنان که لانا دل ری میخواند:
?Will you still love me when I'm not young and beautiful
?Will you still love me when I've got nothing but a broken soul
و این قطعه بود که جرقهی داستان را در ذهنم زد که به راستی اگر کسی کل خاطراتش با کسی را فراموش کند رابطهشان چه میشود؟
نکتهی دیگری که داستان مرا متوجه آن ساخت این بود که خاطرات بهراستی میتوانند بهای هنگفتی داشته باشند.
در پایان داستان بسیار درگیر یافتن مقصر اصلی و واقعی آن حادثه شدم و معترفم که حدسزدنش هیچ آسان نبود و آدم خیلی جاها به شک و شبهه میافتاد و پارانویید میشد. اما در نهایت حقیقت معلوم شد. نمیدانم در دنیاهای موازی دیگر هم مقصر همان فرد میشود یا نه. ببینیم چه میشود.