داستان بهوجودآمدن کرونا - پارت 2
بانو مروپ که به خانه رسیده بود، بار و بندیل و خریدهایش را برد توی آشپزخانه و مشغول شستن آنها شد.
جوزفین هیچ شکی نداشت که بعد از مرحلهی شستن، مرحلهی خُردکردن کلم است. اما در این مورد حدسی نداشت که خردشدن، آن هم وقتی در قالب یک کلم به سر میبرد چگونه باید باشد دقیقاً.
مروپ گانت چاقو را برداشت. تیغهاش زیر نور چراغ برق میزد. جوزفین فقط محو برق تیغهاش شده بود. اصلاً هم وقت نکرد به غلط کردم بیفتد که چرا اصلاً همچین مسئولیت خطیری را پذیرفته و دارد سر جانش قمار میکند.
با خودش میگفت خب شاید بعد به جوزفینهای کوچکتری تبدیل شود... خب اگر نشد چی؟
خیلی نظری نداشت. فقط امیدوار بود شفادهنگان حاذق سنت مانگو بتوانند تکههایش را به هم پیوند زده و جوزفین واحدی بسازند.
شاق! [افکت فرود چاقو!]
- اوخخ. ![]()
توی دلش گفت. اگر میخواست چیزی بگوید هم نمیتوانست. فقط نمیدانست چرا انگشتهای پایش را حس نمیکند...
شق!
مچ پایش هم سِر شد.
- تو این فکرم که اگه به قلب و شاهرگم برسه چی میشه... ![]()
شاق!
- تف بهت. ![]()
شق!
- تف به من. ![]()
شاق!
رسید به انگشتهای دستش.
شق!
- حالا چه ریختی گزارش مأموریتو بنویسم! ![]()
شاق!
- آها! گرفتم..! با دهن هم میشه قلمپر رو گرفت! ![]()
البته اینها را میگفت که به خودش امید بدهد. وگرنه خیلی هم خوب میدانست که دو دستی گورش کنده و صرفاً کفن کردنش مانده است.
آری، وی را در آب گرم ریختند، پختند، خور... نه، به این زودی که کار به اینجاها نمیکشد! مروپ کلم مذبور را با پشت قاشق له نموده و کل آناتومی ساختاریاش را به هم ریخت.
سپس گوشت از قبل خوابانده در آردش را از یخچال در آورد و مضاف بر ادیویههای لازم، هرچه بود و نبود را در قابلمهی ریخت و خلاصه شروع کرد به پختن.. جوزفین کلمی شده بود دو آتیشه!
شکی نداشت که اگر ضد طلسم را به او بزنند و طلسم تغییر شکلش را خنثی کنند چیزی جز تودهای درهم از خون و رگ و گوشت پخته شده نخواهد بود.
- چه سوپ کلمی پختم من! بدم به گل پسرم کلسیمش زیاد شه! ![]()
و طبق سلیقهی خود سوپ را با خلالهای پوست خشکشدهی نارنگی و مقادیری توتفرنگی و پرتقال و خامهی کیک تزئین نمود تا بلکه پسر بد غذا و بیاشتهایش که همیشه سرش به کارهای گنده گنده گرم بود ترغیب شود و آن را بخورد.
غیژژژژژ
در اتاق لرد باز شد.
- بفرمایید نهار، گل سیاه عشقم! ![]()
- آه، مادر! ![]()
مروپ ظرف سوپ را روی میز گذاشت و جوزفین خودش را جمع و جور کرد. چندشش میشد که برود در دل و رودهی کسی، آن هم چه کسی!
- چی شده میوهی عشق مامان؟ میخوای مامانتو از شندیدن صدای ملچ مولوچت وقتی داری شاهکار امروزش رو مزه میکنی محروم کنی؟ ![]()
لرد نگاهی گذرا به تزئینات ناهمخون و ناهمگن شاهکار امروز مادرش کرد.
- اینطور نیست که نخوایم، ولی مادر، احیاناً نمیدونستید که خیلی زشت و ناشایسته که کسی رو موقع غذا خوردن تماشا کنید؟ و.. مادر! دیگه اون کلمه رو نگید لطفاً! ما بهش حساسیت داریم.
- چنین قانونی برای مادر و پسرا نوشته نشده! اونا فقط برای مردم عادی هستن! برای همینم من میتونم هر چقدر که بخوام پسرم رو هر موقعی نگاه کنم! ![]()
- هر موقعی..؟ ![]()
- بله! ![]()
- ![]()
لرد مدتی در فکر رفته، و سپس به خودش آمد.
- به هر حال مادر! ما در هر صورت مضطرب میشیم اگه کسی ما رو هنگام غذا خوردن نگاه کنه! خصوصاً که.. خصوصاً که در حال خوردن شاهکار طباخی مادرمون باشیم! ![]()
- آها..! میدونم پسرم! خجالت میکشی چون خیلی خوشمزهاست و نمیتونی همینجوری خیلی عادی و رسمی بخوریش، ها؟ میخوای انگشتهات رو هم باهاش تناول کنی، نه؟ ![]()
- ...
بله همون. ![]()
- غذاهای مامان خیلی خوشمزهاست، نه؟ ![]()
- بله بله. ![]()
- پس زیاد بخور تا بزرگتر بشی! ![]()
- ما بزرگ بوده و بزرگ هستیم مادر. در ضمن، رشدمون هم دیگه متوقف شده. فعلاً تنها چیزی که رشد میکنه آوازهی تواناییها و قدرت ماست! ![]()
- و همچنین سایهی امن و توانمندت که کل خونه رو زیر بال و پرش گرفته! ![]()
- بله، مادر. حالا لطف کنید و برید بیرون. ما مایلیم به تنهایی و در سکوت و آرامش نهارمون رو میل کنیم. ![]()
- کوفتت شه. ![]()
جوزفین بود.
- باشه عزیز مامان! من میرم شام رو آماده کنم! همینطور بزرگ و بزرگتر شو! اونقدر بزرگ شو که سایهات کل جهان رو به زیر سیطرهی خودش در بیاره! ![]()
رفت و در را هم پشت سرش بست.
لرد ماند و سوپ کلم حاوی ویتامین جوزفینش.
- یعنی مادرمون کار دیگهای به جز هدر دادن مواد غذایی اینجا نداره؟ باید حتماً براش یه سرگرمی دیگهای جور کنیم. شاید مسابقهی آشپزی برگذار کنیم. اگه ببازه و به حقیقت تلخ کیفیت ترکیبی غذاهاش پی ببره شاید سر عقل بیاد و دست برداره از سرمون. ![]()
سپس کاسهی سوپ را برداشت و خیلی آرام و بی سر و صدا در گلدان کنار دستیاش خالی کرد.
- دلمون به حال گلدونه میسوزه. ![]()
سپس قلمپر و دفتر و کتابهایش را در آورد و مشغول رسیدگی به کارهایش شد.
جوزفین نفس راحتی کشید. الان جایش خوب بود و هیچ خطری هم تهدیدش نمیکرد. میتوانست خیلی راحت و بیدغدغه به گفتمانها و اتفاقات درون اتاق گوش سپارد و توجه کند.
به هر حال او شقه شقه شدن و بعد هم در آب جوش پخته شدن را نیز تجربه کرده بود. به قولی، آب از سرش گذشته بود. به نظر نمیآمد خطری جدیتر از اینها باشد که از سر نگذرانده باشد.
غیژژژژژ
در اتاق لرد توسط دستهایی که ویبره میزدند باز شد.
- چی میخوای هِک؟ ![]()
- اومدم خاک گلدونهاتون رو عوض کنم ارباب! ![]()
- خوب موقعی اومدی. غذای مادرمون هم هست. باید از دست اونم خلاص بشیم. ![]()
- خودم ترتیب همهچیاش رو میدم! نگران هیچی نباشین ارباب! ![]()
- حواست باشه باشه مادرمون متوجه نشه هک. اگه ذرهای بو ببره خودت و پاتیلهات رو با هم ناپدید میکنیم. آزمایشگاهت رو هم میکنیم آشپزخونهی مادرمون. البته هرچی هم فکر کنی، آخرش میبینی که کاربرد اون آزمایشگاه خیلی هم تغییری نمیکنه. هر چیزی که ازش تولید بشه و بیاد بیرون یه راست باید ریخت تو سطل آشغال! ![]()
- بانو مروپ منن ارباب! این حرفو نزنین! ![]()
- بیخیال شو هک. سریع کارت رو انجام بده. داری حواسمون رو پرت میکنی. ![]()
- باشه ارباب! میرم با خاک گلدونتون معجون درست کنم! ![]()
- برو.. هک. درم پشت سرت ببند. ![]()
خب، کمی قبلتر گفتیم که گویا آب از سر جوزفین گذشته بود. ولی گویا آب حالا حالاها حتی قرار نیست از بیخ گوشش هم بگذرد!