امید
امید نگاهی به آینه انداخت. کلهی تخم مرغیش توی آفتاب صبح داشت میدرخشید. لستر، لامای امید هنوز داشت گوشه اتاق بوگندوشون لالا میکرد.
امید سوت زد:
-لاما لالا هی!
لستر با بیحوصلگی چشماش رو باز کرد و جواب داد:
-لایا مالا هل؟
کلمات بیمعنی اما امیدبخش برای شروع صبح. خیلی بهتر از قوقولی قوقو. بسیار بهتر از لوقولی لولو که ناامید به کرکساش میگفت تا بخوابه وگرنه لولو میقولدش.
امید سوار کول لستر شد و پیتیکول پیتیکول با هم از اتاق چرکی که شب توش خوابیده بودن زدن بیرون و رفتن به سوی تپهها که خورشید مثل یه تاج روی سرشون نشسته بود.
-لستر، اتاق رو جارو نزدیم.
-چون صاحابش دیشب ما رو با جارو زد.
-لستر.
-وسواسی نشو. اونجا همین الانشم از ماتحت من تمیزتره.
و اینطور شد که امید سعی کرد به سیب فکر کنه.
و به تپه رسیدند. و به تکدرخت روی آن. و به دخترکی زیر آن تکدرخت میگریست.
و امید گم شده بود.
از دختر پرسید:
-خوبی؟
دختر آب دماغ آویزان بهسان اشک دیوانش رو با آستین لباسش پاک کرد و غمناک جواب داد:
-توپِ توپم! اصن خیالی نی!
لستر هم آب دماغش رو بالا کشید و سعی کرد احساسی نشه:
-توئم مثل من سرما خوردی؟
-آره، آره؛ فقط سرما خورده یه جا دیگهم، میدونی؟
امید میدونست.
امید گم شده بود.
دستش رو روی قلب دخترک گذاشت.
و لحظهای بعد، فقط لستر اونجا مونده بود.
و امید گم شده بود.
و اینبار، دخترک هم.