<?xml version='1.0' encoding='utf-8' ?>
	<rss xmlns:dc='https://purl.org/dc/elements/1.1/' xmlns:content='http://purl.org/rss/1.0/modules/content/' xmlns:slash='http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/' xmlns:atom='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' version='2.0'>
	<channel>
	<title>The Blue Castle</title>
	<link>https://sanagi.blogix.ir</link>
	<atom:link href='https://sanagi.blogix.ir/rss' rel='self' type='application/rss+xml' />
	<description>Solitude... My coffin nail, to you I hail</description>
	<language>fa</language>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Tue, 26 May 2026 22:14:38 +0330</lastBuildDate><item>
				<title>ادویه ماکارونی خالی که بود و چه کرد؟</title>
				<link>https://sanagi.blogix.ir/post/158</link>
				<description><![CDATA[<p>برای درست کردن ماکارونی خالی و بدون سسی که بی‌عطر و مزه نباشد چه کنیم؟ نخست باید بگویم که من از ماکارونی پروانه‌ای شکل استفاده کردم، چرا که اخیرا به آنها علاقه‌مند شده‌ام و حس میکنم ادویه‌ها خوب به آن می‌چسبند، که ممکن است تصور غلطی باشد اما به دلایل نامعلومی فعلا به دهانم مزه کرده. دوم آنکه من روی ماکارونی زردچوبه نمی‌ریزم چون به‌نظرم طعمش را خشک می‌کند و به طور کلی خوشم نمی‌آید.<br> </p><p> </p><p>حال می‌رویم سراغ دستور پخت. ماکارونی‌ها را در آب داغ می‌‌جوشانیم و سپس آبکشی می‌کنیم، اما آبش را دور نمی‌ریزیم. به توصیه‌ی صدر اعظم رباتفسکی، مقدار اندکی از آن آب به ماکارونی لعاب آنچانی بخشیده و کمک می‌کند ادویه و سس بهتر به آن بچسبند. توجه کنید که آب مربوطه را شور نکنید که ماکارونی‌تان خوش‌نمک نشود.</p><p> </p><p>ادویه‌هایی که به جمع‌ بازیگران اضافه می‌شوند:</p><p>پودر خردل در نقش شوالیه‌ای سوار بر اسبی سمند.</p><p>پودر فلفل سبز خشک شده در مادربزرگی که زوال عقل گرفته.</p><p>پاپریکا در نقش نوه کنجکاو و دلنشین همان مادربزگ کذایی.</p><p>فلفل قرمز و سیاه در نقش دوقلوهای آتشپاره که عامل زوال عقل مادربزرگ کذایی بوده‌اند.</p><p>آویشن در نقش طبیب دهکده که زوال عقل مادربرزگ را تشخیص داده اما درمانش را گردن نمی‌گیرد.</p><p>دارچین در نقش جلاد شهر که از قضا آهنگ‌های لئونارد کوهن را بسیار دوست دارد.</p><p>زیره سیاه درسته در نقش اسقف.</p><p>اندکی پودر گشنیز در نقش خاک پای اسقف.</p><p>کاری در نقش یدالله جهت انجام امور یدی.</p><p>پودر سیر در نقش ریش سفید قبیله‌ی ماکارونیان.</p><p>شنبلیله و گشنیز در نقش دارا و سارا و که جد مادربزرگ کذایی بوده‌اند اما اکنون به آینده سفر کرده‌اند.</p>]]></description>
				<pubDate>Tue, 26 May 2026 22:14:38 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://sanagi.blogix.ir/post/158/comment</comments>
				<dc:creator>Sanagi</dc:creator>
				<guid>https://sanagi.blogix.ir/post/158</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			<category>آشپزخانه</category></item><item>
				<title>تمشک</title>
				<link>https://sanagi.blogix.ir/post/157</link>
				<description><![CDATA[<p>- اینجا رو! می‌تونم از این تمشک‌ها بچینم مامان‌بزرگ؟<br><br>پیرزن چینی به لب‌هایش داد که خودشان هم دست کمی از دامنی پرچین نداشتند. <br>- تمشک بچینی و دست و صورت و لباس‌هات رو کثیف کنی؟ اینجور کارها در شأن خانواده‌ی ما نیست. بچه‌های دهاتی این کار رو انجام می‌دن. ما این‌ها رو می‌خریم یا می‌دیم بقیه برامون بچینن.<br>- ولی از بوته چیدنش خیلی بیشتر کیف می‌ده که! پس شما چجوری خوش‌ می‌گذرونید؟ <br><br>پیرزن دوباره موج ناخوشایندی به دامن چین‌دار بالای لب‌هایش داد.<br>- هاه، خوش‌گذرونی؟ کارهای مهم‌تر و بهتر از این رو می‌شه انجام داد. افسوس که پدر و مادرت هیچوقت این رو یاد نگرفتن و عمرشون رو صرف کارهای الکی کردن. <br>- مثلاً چی؟<br>- مثلاً به‌دنیاآوردن تو. <br><br>قلب پسرک لحظه‌ای ایستاد.<br>قلب مادربزرگ هم همینطور.<br><i>چطور تونستی همچین حرفی رو به یه بچه بزنی؟!</i><br><br>موهای نوه‌اش را نوازش کرد. <br>- فراموش‌اش کن کارل، می‌تونی بری چندتا از اون تمشک‌ها بچینی.<br>- واقعاً؟<br><br>مادربزرگ سر تکان داد. کارل دوید سمت بوته‌ها. موهای حنایی‌اش زیر نور آفتاب صبح می‌درخشید، اما لبخندش درخشش چند دقیقه‌ی پیش را نداشت.<br>زنجیر اژدهای نفرت توی قلب پیرزن شل‌تر شده بود، درست مثل پوست خودش. حالا دیگر گاهی مهارش را از دست می‌داد. دو دستش را روی سنجاق‌سینه‌اش گذاشت، انگار که بخواهد گنجشکی را از پرواز بازدارد. گاهی از خودش می‌ترسید.<br><i>محبت هم مانند رنگ‌موهایم دارد از قلبم نقش برمی‌بندد...</i><br>- وقتی زنجیر رو گسستم، وقتی آینه رو شکستم، کجا برم؟ کجا برم...؟</p>]]></description>
				<pubDate>Tue, 26 May 2026 16:50:46 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://sanagi.blogix.ir/post/157/comment</comments>
				<dc:creator>Sanagi</dc:creator>
				<guid>https://sanagi.blogix.ir/post/157</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			<category>حوض قصه</category></item><item>
				<title>آبی</title>
				<link>https://sanagi.blogix.ir/post/156</link>
				<description>&lt;img src=&#039;https://up.20script.ir/file/987d-5fab-k913094-IMG-20251224-065130-122.jpg&#039;/&gt;&lt;br/&gt;<![CDATA[<p>نمی‌توانست پوچی را تاب بیاورد آن پسرک.</p><p><i>آبی باش، آبی. </i></p><p><i>مثل آسمان. </i></p><p><i>آزاد شو.</i></p><p> </p><p>فکرهایش را توی قفسه چید. </p><p><i>جیک، جیک!</i></p><p><i>جیک، جیک!</i></p><p> </p><p>من و او، ما و شما</p><p>نیستیم هریک تنها؟</p><p>همه‌ آبی‌ست اینجا</p><p>ذرت آبی کبود</p><p>نور آبی را چه سود؟</p><p>من چرا در قفسم؟</p><p>آی، گرفته نفسم!</p><p>آسمان رنگ من است</p><p>رنگ بال من چه بود؟</p><p>من بُدم مرغک ناز</p><p>می‌نمودم پر باز</p><p>و این بِشد یک آغاز</p><p>بر سر پایانم</p><p>معجزه‌ی هستی</p><p>تلخی‌ای در کامم</p><p>اگر آسمان نبود</p><p>روی بال من و تو</p><p>می‌شدش یک روزی</p><p>آسمان پر بکشد</p><p>برود توی قفس</p><p>و درش را بندد؟</p><p>پس چرا اینجاییم؟</p><p>مگر ما آزادیم؟</p><p>نیست آن چیز که در ذهن تو است</p><p>کاغذ دیواری!</p><p>که رنگ مرا نماد آن پنداری!</p><p>کیسه‌ات را بردار</p><p>دانه‌ها را جمع کن</p><p>برکن از تن آن لباس وهم را</p><p>و مزن توی خیالت درجا</p><p>نه قفس مال تو است</p><p>نه پرنده و نه دوست</p><p>و نه این زندگی ایذایی</p><p>و نه حتی آسمان آبی</p><p>و نه این سقف سیاه</p><p>همچو سرنوشت ما</p><p>که نوشته‌اندش روی تن ببر</p><p>تو، تویی، تنها تو</p><p>تو، تویی، یکتا تو</p><p>چیزی مال تو نیست</p><p>و نه مال دیگری</p><p>این شد آزادی تو</p><p>این شد آزادی ما</p><p>و پرنده پر کشید</p><p>از آشیانه‌‌اش</p><p>سوی یک دانه‌‌ی عشق</p>]]></description>
				<pubDate>Sat, 23 May 2026 22:12:33 +0330</pubDate>
				<media:content medium='image' url='https://up.20script.ir/file/987d-5fab-k913094-IMG-20251224-065130-122.jpg' />
				<comments>https://sanagi.blogix.ir/post/156/comment</comments>
				<dc:creator>Sanagi</dc:creator>
				<guid>https://sanagi.blogix.ir/post/156</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			<category>میخانه</category></item><item>
				<title>ای درخت خوب توت</title>
				<link>https://sanagi.blogix.ir/post/155</link>
				<description><![CDATA[<p>این هفته به شکار توت در پارک‌ها و محاصره‌شدن با پیشی‌ها گذشت. چیزی کشف کردم به نام توت تمشکی که چیزی بین توت و تمشک است و درختی کوتاه دارد با شاخه‌های آویزان که لابلای گیسوانش دانه‌های توت سیاهی پیدا می‌شوند که دست آدم را صورتی می‌کنند. فانتزی پری جنگلی شدن در صبحگاه با دستان آلوده به خون تمشک‌ها تیک خورد. راستش کل این ماجراها باعث شد کلی بیشتر احساس زندگی کنم و حتی از زندگی مدرن بیشتر متنفر گشتم. و طبیعت چه بخشنده بود و توت‌های آبدار را به رایگان به ما می‌داد، بی آنکه خار و خوری لابلایش بگذارد. شکم‌ خود را از آنان انباشته و البسه‌ی خویش را رنگین نمودم. زندگی وحشی زیبا.</p><p>شعری بود از کتاب شعرهای کودکی‌ام که کتابش را طی اسباب کشی نفهمیدم کجا رفت و فقط امیدوارم اشتباهی نرفته باشد بین کتاب‌هایی که می‌خواستم بیاندازم دور. شاعر می‌گفت که:</p><p>ای درخت خوب توت</p><p>مهربان نازنین</p><p>باز هم باریده است </p><p>توت‌هایت بر زمین</p><p>می‌رسد از هر طرف</p><p>دسته‌ی گنجشک‌ سار</p><p>می‌خورد از دست تو</p><p>توت‌های آبدار</p><p>من تشکر می‌کنم</p><p> از محبت‌های تو</p><p>با اجازه ریختم</p><p>سطل آبی پای تو</p><hr><p>یک مادر و بچه گربهه را هم در پارکه دیدم که بیشتر به خاطر دیدن آن دو هر روز می‌روم به پارک. توله‌ی وروجکی دارد. هی خیز می‌کند و می‌پرد روی درخت‌ها و اگر کوتاه باشند ازشان بالا می‌پرد. یا خیز می‌کند روی مادرش و با هم کشتی می‌گیرند. به‌نظر نمی‌رسد خواهر و برادری داشته باشد. گویا فشار اقتصادی حتی باعث پیری جمعیت گربه‌های ولگرد هم شده و شعار آنها هم «فرزند کمتر، زندگی بهتر» است. هم به آنها غذا می‌دهم هم به گربه‌های دیگر و این کار برایم لذتی زایدالوصف دارد. هرکدام هم اخلاق خاص خود را دارند که تعامل با آنها را جالب‌تر می‌کند. مادر تعجب می‌کند که چطور گربه‌ای پیدا نمی‌شود که به‌نظرم ناز و دوست‌داشتنی نیاید. علت این است که همه‌شان مخلوقات این جهان هستند و چطور می‌شود که ناز نباشند؟ چرا باید بین آنها فرق گذاشت برای ظاهری که انتخاب نکرده‌اند؟ </p><p>یک بار که آمدم پیش بچه گربه و مادرش و نشستم جلویشان، مادره آمد و کله‌اش را مالید به زانویم و چنان نرمی و گرمی فرح بخشی داشت که دلم خواست مادر من هم می‌بود. بچه گربه هم آمده بود و با پنجه‌اش می‌زد روی کفشم. گمانم انتظار داشتند غذایی برایشان داشته باشم ولی متاسفانه چیزی به همراه نداشتم. این شد که فردا برایشان چیزکی جور کردم و تماشای غذا خوردنشان چنان لذت‌بخش بود که نگو. فردای آن روز هم آمدم سراغشان که نازشان کنم. هی می‌ترسیدم گازم بگیرند یکهو. چون هی دستم را نگاه می‌کردند که ببینند کجا می‌رود. من هم بالاخره بعد از مقداری آزمون و خطا و نوازش کمر مامانه، به خودم دل و جرئت دادم و کله‌اش را هم نوازش کردم. چشمانش را به‌طور شیرینی بست. امیدوارم که خوشش آمده بوده باشد. دید من دارم سیر نمی‌شوم از ناز کردنش و کله‌اش را پس کشید. آمدم دوباره نازش کنم که هی خودش را پس می‌کشید یا سرش را می‌تکاند. در آخرین تلاشم دستش را بلند کرد که مرا پس بزند و فهمیدم که دیگر قضیه جدی شده. اما نزد روی دستم و زخمی‌ام نکرد. ناز. سپس رفتم سراغ بچه‌اش که کمتر از مادرش پسرخاله می‌شد. بالاخره موفق شدم پشت کله‌ی نارنگی‌سایزش را هم ناز کنم و اصلا دلم غنج رفت. بعد هم دم مادرش را گرفت و آن را ملعبه‌ی خویش قرار داد.</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:2250/3000;" src="https://up.20script.ir/file/4459-IMG-20260518-194211.jpg" width="2250" height="3000"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1500/3000;" src="https://up.20script.ir/file/d6d7-IMG-20260518-193928.jpg" width="1500" height="3000"></figure><p>دیروز که رفتم اما فهمیدم دکه‌ی فست فودی پارک دیشب در آتش سوخته. کسی آسیب ندیده بود اما قیافه‌ی ساختمانش طوری بود که انگار سنگرشکن خورده. کلی ذغال تولید کرده بود و حتی از اجاق و یخچالشان اسکلتی بیشتر باقی نمانده بود. آن روز به جز آن مادر و بچه و پدر عصبی‌اش که حتی با صدای شنیدن بازکردن دکمه‌ی کیف هم از جا می‌پرد، خبری از گربه‌های دیگر نبود. </p><p>شب هنگام هم رفته بودم دستشویی، دیدم کف توالت را دامن سفید و تور پوشانده. گمان بردم که مانند قصه‌ها پری یا فرشته‌ای آمده و قرار است با ماجراهای جدیدی مواجه شوم. اما بعد دیدم همه‌شان به تن ظریف یک عروس ختم می‌شوند که در راه تالار جیشش گرفته بوده. دامادش هم دم در منتظرش بود. مانده‌ام با آن همه دامن چگونه توانسته جیش کند. </p><p>بچه گربه هم از گشنگی پی‌پی سگ را بو می‌کرد ببیند خوردنی است یا نه. شاید من هم روزی از همین روزها به همین روز بیفتم با این قیمت‌ها.</p><p>در چمنزار نیست به‌سان چیزی بین آهو و کودک ده ساله‌‌ی چست و چابک و نرم و نازک جست و خیر نمودم.</p>]]></description>
				<pubDate>Fri, 22 May 2026 16:20:05 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://sanagi.blogix.ir/post/155/comment</comments>
				<dc:creator>Sanagi</dc:creator>
				<guid>https://sanagi.blogix.ir/post/155</guid>
				<slash:comments>7</slash:comments>
			<category>باغ مخفی</category></item><item>
				<title>اختلال شخصیت وسواسی-جبری</title>
				<link>https://sanagi.blogix.ir/post/153</link>
				<description><![CDATA[<p>اگر در جریان مطالب قبلی نبوده‌اید، به <a href="https://sanagi.blogix.ir/post/137/%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%A6%DB%8C%D8%AF"><span style="color:hsl(270,75%,60%);">این پست</span></a> مراجعه کنید که مقدمه کار است و مطالب نیز به هم مرتبط‌اند.</p><hr><p>شخصیت وسواسی-جبری (OCDP) اگر شدت این مدلی بودنش کم باشد، خیلی خوب و مهربان است اما وای به حال وقتی که شدت قضیه زیاد باشد. به‌طور کلی بر نظم  و عقل و منطق و برنامه و ساختار بسیار تأکید دارند و همه‌چیز باید برایشان برنامه داشته باشد. ابهام‌پذیری پایینی دارند و نمی‌توانند بپذیرند که در یک برنامه‌ی تفریحی دقیقاً مشخص نباشد که دنگ هرکس چقدر است و کجا می‌خواهیم برویم و چقدر می‌خواهیم بمانیم و کی برمی‌گردیم. یکی از این‌ها اگر مشخص نباشد شاید نیایند. </p><p>حواسشان همیشه به دیگران هست و حمایت‌گرند و حتی در گروه‌ها به‌نوعی نقش مامان و بابا را دارند و افراد برای کمک‌ و مشورت گرفتن یا کمک مالی به سراغشان می‌آیند و اینها هم خود را موظف می‌دانند که بقیه را هندل کنند. این که ببیند نیاز بقیه چیست برایشان مهم است و جمع را به دست می‌گیرند. با خودشیفته‌ها از این جهت تفاوت دارند که عقب می‌نشینند تا ببینند نظر دیگران چیست و ببیند چگونه می‌تواند کمک کند و سپس برنامه می‌چیند. درحالی که فرد خودشیفته اساساً حرف حرف خودش است و می‌افتد جلو و هرکسی هم دنبالش کرد، کرد.</p><p>خیلی و حتی بیش‌ از اندازه عقلانی‌سازی می‌کنند و همین گاهی برایشان تبدیل به وسواس فکری می‌شود. مدام فکر می‌کنند و مشغول نشخوار فکری‌اند. وقتی دارند با شما صحبت می‌کنند فکرهای زیادی هم دارند و بعد از یک ساعت می‌بینید گفتگو و بحثتان با او به جایی نرسید؛ چون همه‌اش درحال شنیدن نشخوار فکری آنها بوده‌اید که چون کلافی هی درهم می‌پیچد. یک صحبت خیلی کوچک هم اگر بخواهید با او داشته باشید، شما را لای نشخوار فکری خودش گیر می‌اندازد و کلی صحبت نامربوط می‌کند. از بحث با آنها به جایی نمی‌رسید. شخصیتی که در کلاستر B باشد، به بدترین شکل هم که شده (فحش و کتک) قضیه را فیصله می‌دهد. درحالی که با اینها هرچه حرف می‌زنید به جایی نمی‌رسد. مثلاً حتی تهش باز می‌گویند «بعداً درمورد آن حرف بزنیم.» و نتیجه را مشخص نمی‌کند و در نهایت درگیر ابهامات خود می‌ماند.</p><p>اغلب فکر می‌کنند ناکافی‌اند. برخلاف خودشیفته‌ها که اگر چیز کوچکی هم داشته باشند از آن کاه، کوه می‌سازند، اینها هرچه داشته باشند باز هم احساس می‌کنند کم است و به خودشان فشار می‌آورند تا بهتر شوند و جلوتر بروند. اگر امتحان یا کنکور داشته باشند، خود را از هر چیز تفریحی محروم ساخته و شب و روز درگیر آماده‌شدن برای آن می‌شوند. یا اگر پروژه‌ای در دست دارند، زندگی نمی‌کنند تا به پروژه‌شان برسند. لذا کمالگرا هستند. خیلی وقت‌ها فشاری که به خود می‌آورند به جایی نمی‌رسد و در یک لوپ گیر می‌افتند و هدفی که برای خود مشخص می‌کنند بسیار بالاتر از وضعیت کنونی‌شان است و یک‌ جایی دیگر نمی‌کشند و بعد که به آن نرسیدند هی خودسرزنشگری می‌کنند و بعد هدف جدیدی را برمی‌گزینند و باز نمی‌توانند به آن برسند، اگرچه امید داشتند. لذا از جایی به بعد دیگر اهمال‌کار می‌شوند و می‌‌گویند من چرا تلاش کنم؟ من که نمی‌توانم. صفر و صدی‌اند و یا باید پزشکی قبول شوند و یا ده‌سال پشت کنکور می‌مانند و وارد دانشگاه نمی‌شوند. این احساس ناکافی‌بودن را از شدت وسواسی-جبری‌بودنشان کم باشد، درون خود نگه می‌دارند اما اگر شدتش بالا باشد، این حس ناکافی‌بودن را به بقیه هم می‌دهند. </p><p>کنترل‌گر هستند. اگر وسواسی-جبری‌بودنشان شدیدتر باشد، کینه‌ای هم می‌شوند. معمولاً افراد این تیپ، وسواس فکری-عملی هم دارند. همانطور که نمی‌توانند تا لکه‌ی روی ظرف تمیز نشده بی‌خیالش شوند، هی اشتباهی که شما در رابطه‌تان با او انجام داده‌اید را هم یادآور می‌شوند. </p><p>چنان باید روی همه‌چیز کنترل داشته باشند که احساسات خود را هم تحت کنترل می‌گیرند و انقدر اضطرابشان سرکوب‌شده است که هیچ علامت اضطرابی‌ای از او نمی‌بینید، اما در نشخوارهای فکری او و در خواب‌های عجیب و غریب و آشفته‌‌اش و شستن و آب‌کشیدن و چک‌کردن و حرکت‌دادن دست و پایش عیان است. غیر از اینها، حتی ممکن است به‌عنوان یک آدم بی‌خیال دیده شوند. </p><p>بعضی از آنها اجتماعی‌ترند و بعضی‌شان هم درون‌گراتر. </p><p>از آن دسته والدین می‌توانند باشند که می‌گویند بچه‌ی من باید فلان‌جا برود و فلان‌جا نرود یا باید تا فلان مقطع و در فلان رشته درس بخواند.</p><p>چون ذهنشان خیلی درگیر این است که در آینده چه اتفاقی می‌افتد، افراد آینده‌نگری هستند و مقتصد و صرفه‌جو و اهل پس‌اندازکردن. اول رابطه هم باید هدف آن برایشان مشخص باشد تا بتوانند برنامه‌ریزی کنند. اهل ریسک نیستند و از مشاغل آزاد خیلی خوششان نمی‌آید و بیشتر اهل مشاغل کارمندی‌اند چون وضعیت مشخص‌تری دارد و آخر ماه می‌دانند که روی چه مبلغی باید حساب کنند. بین معلم‌ها، نظامی‌ها، بانکدارها، روانشناس‌ها، پزشک‌ها و پرستارها زیاد پیدا می‌شوند. چون نظم و رسیدگی به حال دیگران در این مشاغل وجود دارد. </p><p>اکثر والدین سنتی ایرانی که رگه‌هایی از شخصیت وسواسی-جبری را دارند (به‌ویژه مادرها) مایل‎‌اند فرزنداندشان کارمند یا معلم شوند. </p><p>زنان با این تیپ شخصیتی، در رابطه‌اشان بیشتر اهل پس‌انداز اند تا درخواست هدایای گران‌قیمت. </p><p>مثال‌ها: حمیده‌ی خیرآبادی (زن محمدعلی کشاورز در سریال پدرسالار) -  هما در سریال پایتخت - آنجلا مرکل</p><p>ترکیب زن وسواسی-جبری و مرد خودشیفته (مانند هما و نقی در پایتخت) ترکیب خوبی می‌شود. چون وسواسی‌ها یک احساس استقلال و عزت نفس هم دارند و یک خودشیفته نمی‌تواند آنها را له و خرد کند. مثلاً چون هما امورات خانه را در دست دارد نقی نمی‌تواند ادعای منم منم کند. درحالی که زن اگر تیپ وابسته باشد جلوی خودشیفته‌ها به‌راحتی خرد می‌شود. وسواسی‌ها اما با منطقی و واقع‌نگربودن می‌توانند مرد خودشیفته را از توهمات خود دربیاورند. چنین محیطی نسبت به ترکیب زوج خودشیفته و وابسته برای بچه‌ها نیز سالم‌تر است. </p><p>همچنین، وسواسی‌ها اگر شدت مدل شخصیتی‌شان کم باشد، ایثارگرند. همانطور که در زمان آنجلا مرکل تعداد مهاجرها بیشتر شد و ترامپ که خودشیفته بود از او نفرت داشت، چون جلویش می‌ایستاد. </p>]]></description>
				<pubDate>Wed, 13 May 2026 18:44:58 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://sanagi.blogix.ir/post/153/comment</comments>
				<dc:creator>Sanagi</dc:creator>
				<guid>https://sanagi.blogix.ir/post/153</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			<category>اتاق مطالعه</category></item><item>
				<title>اختلال شخصیت اجتنابی</title>
				<link>https://sanagi.blogix.ir/post/152</link>
				<description><![CDATA[<p>اگر در جریان مطالب قبلی نبوده‌اید، به <a href="https://sanagi.blogix.ir/post/137/%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%A6%DB%8C%D8%AF"><span style="color:hsl(270,75%,60%);">این پست</span></a> مراجعه کنید که مقدمه کار است و مطالب نیز به هم مرتبط‌اند.</p><hr><p>اجتنابی‌ها هم مانند وابسته‌ها اضطراب زیاد و اعتماد به نفس کم دارند. اما تفاوت اجتنابی‌ها این است که صمیمیت و وابستگی زیاد آنها را می‌ترساند. محتمل است که در کودکی از یکی از والدین خود که با او صمیمی بوده‌اند آسیبی دیده و حالا نمی‌گذارند کسی زیاد به آنها نزدیک شود یا کمکشان کند. (برعکس وابسته)</p><p>مکانیزم دفاعی‌شان کناره‌گیری و اجتناب از مشکلات است. در کنار این ممکن است SAD (اضطراب اجتماعی) نیز داشته باشند. مثلاً نمی‌تواند برود سوپری سر کوچه چیزی بخرد. هرجا مشکلی پیش می‌آید فاصله می‌گیرند و اجتناب می‌کنند چون مضطرب می‌شوند. و نمی‌توانند بایستند و آن را حل کنند چون اعتماد به نفس و عزت نفس پایینی دارند. وقتی هم که مسائل روی هم انباشته می‌شوند، باز اضطراب می‌گیرند. از آن‌ دسته افرادند که معتقدند زمان همه‌چیز را حل می‌کند.</p><p>در تعاملات اجتماعی دست و پاچلفتی و گوشه‌گیرند چون مضطرب می‌شوند و تفاوت اصلی آنها با اسکیزوئیدها این است که آنها با تنهابودنشان اوکی نیستند. هی نزدیک می‌شوند و هی دور می‌شوند. هی هم از قضاوت دیگران می‌ترسند و در آنها شرم و خجالت وجود دارد. می‌توانند در کار خود هم همینطور باشند. مثلاً کاری را شروع کنند و بعد همان موقع که می‌بینند دارند از آن لذت می‌برند یا کار دارد به نتیجه می‌رسد، رهایش می‌کنند. </p><p>شخصیت‌های اجتنابی سرشار از «نکنه...»ها هستند. </p><p>اجتنابی‌ها هم با شخصیت‌های کلاستر B بهتر مچ می‌شوند. </p><p>از قضاوت دیگران خیلی می‌ترسند و در اتعامل با افراد مدام در این اندیشه‌‌اند که طرف مقابلشان درمورد آنها چه فکر می‌کند و نظرشان درباره او چیست. معمولاً در اجتماع Awkward هستند و همان اتفاقی که ازش می‌ترسند برایشان رخ می‌دهد؛ که یعنی قضاوت‌شدن رفتارشان. معمولاً چون موفقیت کاری و تحصیلی نیازمند عرض اندام است، اجتنابی‌ها در این زمینه موفق عمل نمی‌کنند.</p><p>مثال: نیما افشار در سریال ساختمان پزشکان (در خانواده هی می‌زنند توی سرش و او باز هم ازشان به‌طور کامل دل نمی‌کند.)</p>]]></description>
				<pubDate>Wed, 13 May 2026 18:51:07 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://sanagi.blogix.ir/post/152/comment</comments>
				<dc:creator>Sanagi</dc:creator>
				<guid>https://sanagi.blogix.ir/post/152</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			<category>اتاق مطالعه</category></item><item>
				<title>در باب نفرت‌پراکنان</title>
				<link>https://sanagi.blogix.ir/post/151</link>
				<description><![CDATA[<p>از آدم‌هایی که نفرت پراکنی می‌کنند منزجر می‌شوم. چه موضعشان حق باشد و چه ناحق. چه کسی که به گروه یا سران گروه به‌اصلاح حزب‌الهی‌ها توهین می‌کنند و القاب فلان و بهمان می‌دهند و آرزوی نابودی‌ تک‌تک هم‌عقیده‌هایشان و طرفدارانشان را به ذلیلانه‌ترین شکل ممکن دارند یا در آتش‌ سوختنشان را با لذت تماشا می‌کنند؛ و هم گروه دیگر که هر چیزی بار سران دو کشور متجاوز می‌کنند یا عکسشان را می‌گذارند کف راهروی مترو که ملت خواه‌ناخواه از رویشان رد شوند یا اشعار و آهنگ می‌سرایند با آروزی با خاک یکسان‌شدن کشورشان که شامل کودکانشان که خونشان غیررنگین‌تر از دانش‌آموزان میناب نیست هم می‌شود... همه‌‌ی این کارها نفرت‌انگیز و رقت‌انگیزند. خصوصاً وقتی هنرهایی مانند شعر و موسیقی در راه نفرت به کار گرفته می‌شوند، درحالی که هنر قرار است از مسیرهای انسان به راه تعالی در انسانیت باشد، دلم می‌گیرد و حتی من هم نفرت‌زده می‌شوم؛ چرا که نفرت، نفرت می‌آورد. </p>]]></description>
				<pubDate>Wed, 13 May 2026 17:35:41 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://sanagi.blogix.ir/post/151/comment</comments>
				<dc:creator>Sanagi</dc:creator>
				<guid>https://sanagi.blogix.ir/post/151</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			<category>تراس</category></item><item>
				<title>اختلال شخصیت وابسته</title>
				<link>https://sanagi.blogix.ir/post/150</link>
				<description><![CDATA[<p>اگر در جریان مطالب قبلی نبوده‌اید، به <a href="https://sanagi.blogix.ir/post/137/%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%A6%DB%8C%D8%AF"><span style="color:hsl(270,75%,60%);">این پست</span></a> مراجعه کنید که مقدمه کار است و مطالب نیز به هم مرتبط‌اند.</p><p>به کلاستر C می‌رسیم.</p><hr><p>افرادی هستند وابسته که در تصمیم‌گیری و قاطعیت و ابراز وجود مشکل دارند و نمی‌توانند باز زندگی خودشان را خودشان به دوش بکشند. هر تصمیمی آنها را مضطرب می‌کند، لذا به آدم‌های قوی‌تر از خود می‌چسبند. «تو جای من تصمیم بگیر.» یا «تو بیا مشکل مرا حل کن.» انگار اصلاً می‌گویند «تو بیا جای من زندگی کن.» اعتماد به نفس پایینی دارند و به‌دنبال خودشیفته‌ها می‌روند که به‌ظاهر اعتماد به نفس‌شان بالاست و می‌خواهند نفر اول همه‌چیز باشند. آنها می‌افتند جلو و وابسته‌ها هم به‌دنبالشان. خودشیفته خوشش می‌آید که کسی از او اطاعت کند و فرد وابسته هم خوشش می‎آید و راضی است که زندگی‌اش را به دست او بسپارد. این ترکیب را در زوج‌های سنتی ایرانی زیاد می‌بینیم. خانم وابسته که معمولاً هم می‌گوید «می‌سوزم و می‌سازم... به‌خاطر این بچه‌ها.» که البته به‌خاطر بچه‌ها نیست چون خودش می‌ترسد که زندگی مستقل داشته باشد و کار کند و قبض بدهد. «هرچی آقامون بگه» ورد زبانش است. مستقل‌بودن را برای بچه‌های خود نیز نمی‌تواند متصور گردد و بچه‌ها را از بازی در کوچه یا افرادی که ممکن است که آنها آسیب برسانند دور می‌کند و به آنها حس ناتوانی می‌دهد.</p><p>این ناتوانی‌شان اما بدجنسی هم دارد، چون وقتی تصمیم‌گیری را بر عهده‌ی دیگری می‌اندازند، شوهرشان که ظالم از آب دربیاید و در در این مورد به دیگران غر می‌زنند و وقتی به او بگویید «چرا درباره‌اش کاری نمی‌کنی؟» می‌گوید «بچه‌هایم...» و همان داستان همیشگی. نمی‌توانند پای مسئولیت‌ها و انتخاب‌هایشان بایستند. غرغروهای خیلی خوبی‌اند و هی می‌گویند فلان همسایه یا فلان دوستم با من اینطور رفتار کرده و یا بچه‌هایم جواب زحماتم را نمی‌دهند. </p><p>این تیپ بین زنان شایع‌تر است. نمایشی ها هم بیشتر به شکل ظاهری توجه‌طلب‌اند. شخص وابسته همه‌اش غر می‌زند و از چیزی راضی نیست اما بلند نمی‌شود کاری درمورد آن انجام دهد. در ناخودآگاهش به این زندگی ساخته،اما در عمل هی درمورد آن غر می‌‌زند و ناراضی است.</p><p>احتمالاً پدر آنها طوری با ایشان رفتار کرده که انگار هیچ‌چیز نیستند. پس با خودشان می‌گویند بگذار بقیه هم با من اینطور رفتار کنند. انگار که هیچ‌چیز نیستم.</p><p>مثال: در فیلم مهمان مامان، زن پارسا فیروزفر. (که خود فیروزفر ضد اجتماعی‌ای بود که سر کار نمی‌رفت و خرجی نمی‌داد و دست بزن داشت) زن هم باردار بود و هرچه کتک می‌خورد باز هم به سمت او می‌رفت. </p>]]></description>
				<pubDate>Wed, 13 May 2026 18:52:23 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://sanagi.blogix.ir/post/150/comment</comments>
				<dc:creator>Sanagi</dc:creator>
				<guid>https://sanagi.blogix.ir/post/150</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			<category>اتاق مطالعه</category></item><item>
				<title>اختلال شخصیت مرزی</title>
				<link>https://sanagi.blogix.ir/post/149</link>
				<description><![CDATA[<p>اگر در جریان مطالب قبلی نبوده‌اید، به <a href="https://sanagi.blogix.ir/post/137/%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%A6%DB%8C%D8%AF"><span style="color:hsl(270,75%,60%);">این پست</span></a> مراجعه کنید که مقدمه کار است و مطالب نیز به هم مرتبط‌اند.</p><hr><p>شخصیت مرزی و دو قطبی شبیه هم‌اند اما یکی نیستند. ویژگی بارز افراد با شخصیت مرزی، احساس پوچی عمیق درونی است. به‌ویژه وقتی تنها هستند. حس می‌کنند هویت به‌خصوصی ندارند و هیچی نیستند و از خود متنفرند. لذا به شیوه‌ای سعی می‌کنند این حس بد را تسهیل یا کمتر کنند تا مثلاً آن حس به آنها نگوید که خودشان را بکشند. مثلاً برای تسکین آن مواد مصرف می‌کنند. چون نمی‌توانند تنها بمانند -که مساوی است با حس پوچی- خود را وارد روابط متعدد می‌کنند. و چون رابطه دارد برای او این حس بد را پر می‌کند، رابطه برای او خیلی مهم می‌شود. لذا به طردشدن خیلی حساس می‌شوند. در اول رابطه، فرد را بمب‌باران عاطفی کرده و کلی باج می‌دهد. اما بعد، کافی است کوچک‌ترین نشانه‌ای از پارتنر خود ببیند که قرار است روزی او را ترک کند. در آن صورت، آن روی خود را نشان می‌دهند و حتی ممکن است تهدید کنند و بگویند که خودکشی خواهند کرد. در آستانه‌ی جدایی ممکن است فرد را تخریب هم بکنند. حتی ممکن است واقعاً خودکشی هم بکند چون خودش را هیچی نمی‌بیند و پوچ است و حالش به هم می‌خورد از خودش. </p><p>بعد از عصبانی‌شدن، اولین هدفشان خودشان هستند. به خودشان مشت می‌زنند یا سرشان را به دیوار می‌کوبند. یا زمانی که حالشان خوب نیست، دست خود را کات می‌کنند. خشم شدید و مضممن و نوسانات خلقی شدید دارند. زود عصبی می‌شوند و جوش می‌آورند. ممکن است صبح خیلی حالش خوب باشد و شروع کند به قربان‌صدقه‌رفتن دیگران، و ظهر به این نتیجه برسد که از همه‌ی آنها متنفر است. </p><p>اغلب گذشته‌شان را که بررسی کنید می‌بینید در کودکی‌شان کسی بوده که آنها را اذیت می‌کرده اما نمی‌توانسته‌اند خشم خود را نسبت به آن فرد ابراز کنند. در نتیجه آن خشم را برمی‌گردانند به خودشان و خودشان را مورد ضرب و شتم و آسیب قرار می‌دهند.</p><p>از چیزهای اغراق‌شده خوششان می‌آید. لباس ساده مد نظرشان نیست، باید چیزی اغراق‌شده باشد. شخص نمایشی مایل است لباسش شیک هم باشد، اما شخص مرزی شاید لباسی بپوشد که از ده‌جا پاره شده یا نمادهای عجیبی روی خود دارد و از این جهت اغراق‌آمیز است. اگر بخواهد موتورسواری کند هم چیز ساده نمی‌خواهد. یک چیز سطح بالا می‌خرند و تیپ قوی و جلب توجه‌کننده می‌زنند. نسبتاً برونگرا هستند. متال و هارد راک باید گوش کنند و از صدای زیاد اگزوز و موتور هم خوششان می‌آید. </p><p>وقتی در فاز خوبی باشند، با پارتنر خود زیادی خوب‌اند و کارهای اغراق‌شده انجام می‌دهند و کلی از خود مایه می‌گذارند. وقتی هم فازشان بد بشود دیگر خیلی بد می‌شوند. دیدگاهشان نسبت به دیگران صفر و صدی است. «وای این آقا چقدر گل است. چه آقاست.» بعد همین آقای گل اگر حرفی بزند که به مذاقشان خوش نیاید می‌گویند وای این دیگر چه آدمی است! من نمی‌خواهم او را دیگر ببینم هرگز و عجب آشغالی است و غیره. </p><p>مدام از این شاخه به آن شاخه می‌پرند. چون تکلیفشان مشخص نیست، احتمال تنوع‌طلب‎بودنشان خیلی زیاد است. از این رشته به آن رشته، از این ورزش به ان ورزش، از این شغل به آن شغل و قص‌علی‌هذه. مثلاً بعد از ده سال، یکهو از خواب بیدار می‌‌شوند و می‌گویند من دیگر نمی‌خواهم این را ادامه دهم. همینطوری. </p><p>چون انگار اینها از بیرون جسور و شجاع و خوشتیپ و فعال به‌نظر می‌آیند و در عاشقی صد خود را می‎گذارند، برای زن‌ها مرد ایده‌آل می‌نمایند.</p><p>اهل بزن‌بزن هستند و دعوایی‌اند. چون برای خودشان ارزش قائل نیستند، بعد از اینکه در دعوا کتک بخورند و زخم بردارند، نشان‌دادن زخم‌ها و کبودی‌ها به دیگران برایشان جای پزدادن و افتخار دارد. خوشش می‌آید چون همان کاری است که وقتی تنها هستند با خودشان انجام می‌دهند. یعنی آسیب‌رسانی به خود.</p><p>اعتماد به نفس بالایی هم ندارند. وقتی در محیط ناسالم هم قرار بگیرند و به فردی ضد اجتماعی بر بخورند، یک گنگ تشکیل می‌دهند که شخص ضد اجتماعی افراد خود که غالباً مرزی هستند را از پشت صحنه به دعوا می‌فرستد و مرزی‌ها هم غالباً او را می‌پرستند و نقش پدر را برای آنها دارد. خود فرد ضد اجتماعی معمولاً دست به کاری نمی‌زند و مرزی‌ها برای او اغلب ابزار می‌شوند. یوگنی پریگوژین خودش ضد اجتماعی بود در روسیه. افرادی که جرم‌شان سنگین بود را در زندان‌ها می‌یافت و با پاداش کاهش مجازاتشان آنها را می‌فرستاد تا در اوکراین بجنگند و گروهی را به نام وگنر با مرزی‌ها تشکیل داد. </p><p>خودشیفته‌ا رویاپردازتر از مرزی‌ها هستند. </p><p>افراد مرزی مذهبی از آنهایی هستند که دیدگاهشان نسبت به خدا، دیدگاهی است که به یک گنده‌لات دارند. مثلاً می‎گویند خیلی «بامرام» است و «مصبت را شکر.» و «مشتی از تو بعید بود!». انگار دارند با یک لات حرف می‌زنند. در عزاداری‌های مذهبی قمه‌زنی انجام می‌دهند. (چون در تنهایی هم به خود آسیب می‌زنند.) یا افرادی‌اند که مراسم را خیلی با شدت انجام می‌دهند و اصلاً لباس خود را درمی‌آورند و زنجیرزنی و از این اغراق‌ها. خلاصه هرجا چیزی اغراق‌شده، یک مرزی در آن اطراف است. </p><p>اهل تتوی زیاد هم می‌توانند باشند چون باز هم آن سوزنی است که فرو می‌رود در پوست. لذا اینها هم خیلی دوستش دارند. البته به‌طور اغراق‌شده. مثل تتلو که کل بدنش تتو است. البته اگر فردی عاشق تتو است، اگر علایم دیگر را داشته باشد مرزی محسوب نمی‌شود. همچنین، فردی که به خود آسیب بزند تا توجه و محبت بگیرد اگر علایم دیگر این نوع شخصیت را داشته باشد، مرزی محسوب می‌شود و در غیر آن صورت، شک‌مان به سمت شخصیت وابسته می‌رود. </p>]]></description>
				<pubDate>Mon, 11 May 2026 08:41:33 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://sanagi.blogix.ir/post/149/comment</comments>
				<dc:creator>Sanagi</dc:creator>
				<guid>https://sanagi.blogix.ir/post/149</guid>
				<slash:comments>4</slash:comments>
			<category>اتاق مطالعه</category></item><item>
				<title>اختلال شخصیت خودشیفته</title>
				<link>https://sanagi.blogix.ir/post/148</link>
				<description><![CDATA[<p>اگر در جریان مطالب قبلی نبوده‌اید، به <a href="https://sanagi.blogix.ir/post/137/%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%A6%DB%8C%D8%AF"><span style="color:hsl(270,75%,60%);">این پست</span></a> مراجعه کنید که مقدمه کار است و مطالب نیز به هم مرتبط‌اند.</p><hr><p>شخصیت خودشیفته (نارسیسیستیک) خودبزرگ‌بین و متکبر است و مدام درحال به‌رخ‌کشیدن خودش و دستاوردهایش است. شخصیت‌های نمایشی هم البته به رخ می‌کشند، اما آنها بیشتر روی ظاهر مانور می‌دهند. شخصیت خودشیفته بین مردها شیوع بیشتری دارد تا زن‌ها. </p><p>یا شما را خیلی می‌کوبد تا بالابودن جایگاهش را نشان دهد، یا مثلاً با نشان‌دادن ارتباط خود با آدم‌های مهم اینطور بنماید که بالاتر است. تیپ مردهای سنتی ایرانی هم خودشیفته است. نقی، ناصر ملک‎مطیعی، پدرسالار و غیره. اینها چون همیشه باید در جایگاه قله باشند و همه از آنها تبعیت بکنند، حسود هم هستند و نمی‌تواند ببینند از کس دیگری در کنار آنها تعریف شود. لذا یکی از روش‌های چزاندن آنها همین است. خود را به هر آب و آتشی می‌زنند تا نشان دهند که از آن فردی که از او تعریف می‌کنید بهترند. </p><p>وقتی پیش آنها درد دل می‌کنید یکی از جواب‌هایشان این است که «من گنده‌تر از اینش را هم حل کرده‌ام.».  به‌نوعی در درد دل‌ها انگار می‌گویند من بهتر و قوی‌تر از تو هستم و همدلی و غمخواری از خودشان نشان نمی‌دهند. خوب‌بودن خود را جار می‌زنند. مثل ترامپ که می‌گفت پوتین به او گفته که «تو نابغه‌ای». اگر نابغه است چرا جار می‌زند؟ </p><p>وقتی می‌بینید به‌عنوان دوست یا پارتنر، نمی‌توانید دو کلام با او درمورد خودتان صحبت کنید بدون اینکه او هی بحث را به مسائل مربوط به خودش بکشاند، قضیه تبدیل به اختلال شده. وگرنه صرفاً تیپ است.</p><p>دیکتاتورها غالباً خودشیفته‌اند.</p><p>اعتماد به نفس پایینی دارند، چون با کوچک‌ترین انتقادی به اعتماد به نفس پایینی دارند، چون با کوچک‌تریهم می‌ریزند. اتفاقاً اگر تاریخچه زندگی‌شان را هم بررسی کنید می‌بینید که در کودکی و نوجوانی آدمی خجالتی و کم‌حرف بوده‌اند و بعدتر این خودشیفتگی و منم‌منم‌کردن‌ها شروع شده. مانند قذافی که در فیلم‌های نوجوانی‌اش خجالتی بود و بعد هیولا شد. یا حشمت فردوس. معمولاً هم از نوجوانی به بعد این تیپ را می‌توان تشخیص داد.  </p><p>وقتی تنها هستند با خودشان حالشان خوب نیست و دروناً احساس تنهایی می‌کنند. حتی اگر کلی پاچه‌لیس دور خود جمع کرده باشند، نمی‌توانند خودشان را گول بزنند. </p><p>خودشیفته‌ها به درمان خیلی خوب جواب نمی‌دهند چون همان کاری را در اتاق درمان می‌کنند که با بقیه می‌کنند. «نه بابا، من 50 تا کتاب روانشناسی خوانده‌‌ام. تو چه می‌گویی؟!»</p><p>افرادی که به‌طور اغراق‌آمیز فروتن هستند و مثلاً می‌گویند «من خاک پای شما هستم.» هم خودشیفته‌اند. چون هی می‌خواهند مدال پاک و فروتن و غیره بودن را بگیرند و این هم برای منافع خودشان است که نظر مثبتتان را جلب کنند و بعد یکجایی شما را زمین بزنند. این پاچه‌خواری‌ها و گنده‌کردن‌ها و بت‌سازی‌ها از فرد مقابل برای این است که بگویند «تو حق نداری یک قدم آن‌طرف‌تر بروی.» مثل فردی که کلی به شما می‌گوید استاد گرامی و فلان، و بعد که یکبار جواب پیام او را دیر دادید، پیام طولانی و سنگینی می‌نویسد با این مضمون که شما فلان نیستید که اینطور کردید و من این انتظار را از شما نداشتم و غیره و در نهایت نشان می‌دهند که از چشمشان افتاده‌اید. در واقع با ارزش‌بخشیدن به فرد مقابل، او را کنترل می‌کنند. </p><p>از این حرف‌ها که «این که با من نبود و اصلاً از اولش هم آدم به‌دردبخوری نبود.» هم حرف خودشیفته‌ها بعد از جدایی است.</p>]]></description>
				<pubDate>Mon, 11 May 2026 07:33:07 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://sanagi.blogix.ir/post/148/comment</comments>
				<dc:creator>Sanagi</dc:creator>
				<guid>https://sanagi.blogix.ir/post/148</guid>
				<slash:comments>6</slash:comments>
			<category>اتاق مطالعه</category></item></channel>
	</rss>